تبليغاتX
الواقعه - امام
بسم الله النور

در دل شب حركتي آغاز شد ، فريادي درخشيد و هواي سياه و زشت روشن گشت . ستاره اي از قلب تاريكي ها بيرون جست. ابر مردي فرياد كشيد، خروشيد و انسانهائي از خود گذشته او را ياري كردند. آري خورشيد درآمد و سياهي گريخت . امام آمد . در قلبم اميد در تلاطم بود . دريايي از خروش . افتاده اي موج بر مي داشت و خيال آرامش نداشت . گوئي ديگر آرامش را دوست ندارد با سكوت در افتاده بود و در تلاش بود .قلب زنگار گرفته ام ديگر سياهي نداشت و در پرتو زيباي خورشيد مي درخشيد ؛ چون ديگر اميد داشت .

درخت ايمان جوانه زد و در بهار آزادي به بار نشست . ميوه هاي زيبايش نوراميد در دل نشاند و نواي زيباي نسيم الله اكبرش روحي تازه به انسان بخشيد ، آري ، انسان ساخت و چه زيباست اينگونه ثمرات . آري در فضاي آزادي بهاران درختان نيز به بار مي نشينند .
در سرزمين ما هر جا لاله مي رويد . بر تارَك دماوند لاله اي سرخ تر ازسرخ روئيده است ، بر سينه اش نام علي (ع) را حكّ كرده اند . نام خون ، نام شهادت ، نام ايثار و از خود گذشتگي را ، نام چگونه ماندن و چگونه رفتن را . نام زندگي با هدف را ، نام علي (ع) يكّه تاز نبرد با نفسها را ، نام خون را .

هر چه را بفرمائي در سينه جاي خواهم داد رهبرم ، گرچه مخالف نفسم باشد ، اگر چه غم آلود يا شادي آور باشد و اگر چه ندانم چيست ، چرا كه آنچه مي گوئي روحم را نوازش مي دهد و قلبم را آرامش .

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 7:26  توسط شهید عبدالحمید   |